هنگامی که در دانشگاه شهید بهشتی ( سالهای 1372-1370 )   در مقطع لیسانس درس می خوندم  مبانی تاریخ اجتماعی ایران را با جناب آقای دکتر رضا شعبانی داشتیم. استاد دکتر شعبانی در کلاس طوری درس می دادند که درس زندگی بود یعنی اینکه گویی تاریخ زنده هست و اکنون نیز در گذار است و مطالبی که استاد می گفتند صرفا مطالب حفظی نبود . زمانی که ما خواستار ارایه مطالب بودیم و بر این کار اصرار داشتیم که برای امتحان چه بخونیم چون بنظرمون مطالب استاد گویا چیزی نبود که رنگ و بوی امتحانی داشته باشد. استاد ضمن بیان پیشنیه تدریس در دانشگاه های انگلیس ( کمبریج ) مطالبی هرچند اندک در مورد مسایل اجتماعی و تاریخی ایران بیان داشتند و فرمودند که نگران امتحان نباشند. از اونجا فهمیدم که استاد می خواهند درس زندگی به ما بدهند نه مطالبی که در ذهن انبار شده و اندکی بعد فراموش شوند. یادم هست بیشتر به خاطرات و زندگی واقعی تاکید داشتند ، مثلا اینکه که در این که در انگلیس مرسوم است که اگر هوا خوب بود حتما چتر با خودتون ببرید و اگر بارانی بود خود دانید. همیشه در رفتار استاد یک رفتار وجیه و سنگین نمودار بود و به همه با دیده احترام و تکریم برخورد می کردند و این رفتار سبب شده بود که استاد شعبانی در روابط عمومی بسیار موفق باشند . اما من استاد را بیشتر بعد از قبولی در فوق لیسانس شناختم موقعی که دانشجوی فوق لیسانس بودم و به دنبال کار می گشتم ، مطابق معمول به استادم عرض کردم فرمودند من فلان روز در دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات هستم بعدظهر فلان روز بیایید تا صحبت کنیم.

وقتی به دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات و گروه تاریخ آن ، که اون زمان در قلهک قرار داشت رفتم و  وارد دفتر جناب آقای دکتر شعبانی شدم دیدم یک شخص بسیار وجیه ، وزین ، آراسته با چهره ای نورانی نزد جناب آقای دکتر شعبانی هستند دکتر شعبانی ضمن سلام و علیک با بنده رو به اون شخص کردند و فرموند جناب آقای دکتر آیا توی موسسه تاریخ معاصر کاری برای آقای پیشگیر دارید. دکتر هم فرمودند فلان روز بیان موسسه تا ببینیم چکار میشه کرد.

بعدا فهمیدم که این شخص کسی جز جناب آقای عبدالحسین نوایی نبود . خلاصه بعد از این موضوع بابی برای آشنایی با جناب آقای دکتر نوایی شد هرچند من اندکی به صورت کار دانشجویی در موسسه تاریخ معاصر کار نکردم ولی خاطرات زیادی برای من به همراه داشت که همچنان در ذهنم با وجود سالها که از آن زمان سپری شده است ، حک شده و باقی خواهد ماند.

یکبار دیگر  برای کار خدمت جناب آقای شعبانی که در نشر تاریخ رسیدم که اینبار نیز این مرد بزرگ و استاد عزیز بعد از احوال پرسی گرم بنده را خدمت آقای دکتر کیانی معاون محترم سازمان اسناد و کتابخانه ملی معرفی کردند . ایشان پشت کارت که مربوط به خودشان بود توصیه کردند که تا جایی که ممکن است کاری کنند که مشغول بشوم و به این موضوع را به زبان و مثلی لری اعلام داشتند که موجب تبسم جناب آقای دکتر کیانی شد و دکتر کیانی نیز قول مساعد دادند و بنده را خدمت معاون اداری مالی سازمان جناب آقای احمدی معرفی کردند و تشکیل پرونده دادم هرچند که قسمت نشد در آن سازمان مشغول بشوم و تقدیر بر جای دیگری قرار گرفته بود. حتی جناب آقای دکتر شعبانی فرمودند اگر اونجا هم نشد بازم بیایید تا جای دیگه معرفی کنم .این مرد بزرگ و استاد موفق ، درس زندگی را به ما یا دادند نه اینکه مطالبی که در ذهن انبار کرده و سپس از یاد ببریم.